تبليغاتX
گردان یاسین

گردان یاسین

از کوچ تا عروج

روایت 6 داش منشهای بامعرفت،وبامرام جبهه

سلام برخواننده عزیز

در ادامه صحبت های قبلی و قرارمان مبنی بر معرفی واقعیات جنگ ،یک بخش مهم و اصلی                 "خصوصیات رزمنده گانه"

نیروهای جبهه،خیلی متنوع بودند،ازهر قشری،باهر تخصصی،باهرسطح علمی،سن وسالهای مختلف از پیر مرد تا نوجوان

یکی از عظمتها هم این بود که این نیروها در کنار هم،وباهم کار میکردند

وفرماندهان توانسته بودند با این نیروها،سازمان رزم شکل داده، عملیات نظامی و آفندی انجام دهند

عملیاتهایی در شرایط فوق العاده سخت، دربیابان،درکوه،دردریا،درهور و در هرشرایط جوی،درشب تاریک، در برف،درسرماوگرما باکمترین امکانات ،باتوکل بخدا،وانجام تاکتیک های منحصر به فرد، باپیروزی قاطع انجام میشد

فرماندهان عالی رتبه دشمن به عظمت کار بچه ها ،گاهی اعتراف میکردند

این نوع جنگیدن و  با این نیرو در تاریخ کم نظیر ویا بینظیر بوده.

بعد از عملیات کربلای 4و5 در زمستان سال1365که خیلی از رفیقای قدیمی مثل حسن شاد.امیرنظری.محمدرضاکرابی...تواین عملیات شهیدشدند.من هم روی مین رفتم واز مچ پا مجروح شدم.بعد از درمان و گرفتن پروتز،بلافاصله برگشتم جبهه، ولی اون تحرک قبلی رو مسلما نداشتم

گردان یاسین به فرماندهی جلیل محدثی توی ایلام. پایگاه ظفر. مستقر بود.فرماندهی تنها، که بهترین نیروهاش رو از دست داده بود.سردار شهید جلیل محدثی فر

جلیل ما،دیگه اون جلیل قبل عملیات کربلای 4و5 توی خرمشهر نبود.گردانش هم، اون گردان قبلی نبود،

گردان غواصی،شده بود،گردان پیاده و کوهستانی

آموزشهای توی رودخانه کارون،شده بود راه پیمایی های شبانه،کوه نوردی

خبری از لباسهای غواصی،ماسک،اشنوگر،فین....نبود

درسته که اومده بودیم منطقه غرب ولی دلم  تو شلمچه بود،هنوز هم توی شلمچه ست،اونجا چکار کرد با دل ما....

بعداز مدتی،قرار شد گردان برای تحویل گرفتن خط توی منطقه غرب،به ماووت عراق اعزام بشه

آقا جلیل،با گروهان اولی با چند دستگاه اتوبوس به شهر بانه و از اونجا با هلی کوپتربه منطقه ماووت عزیمت کردتد

قرار شد من ومعاون گردان(شهیدسمندری)با بقیه نیروها روزهای بعد اعزام بشیم.

روز اعزام، از موتوری لشکر تقاضای یک وانت تویوتا  کردم،چون ماشینهای خودمان با گروهان قبلی رفته بودن

لحظاتی گذشت،توی چادر زیر درختای بلوط نشسته بودم،شنیدم یک نفر با صدای بلند و بقول معروف، خیلی عمویی و

 داش منشی،صدا میزد:

داداش، گردان یاسین اینجاست!!

سرم رو از چادر بیرون آوردم،یا حضرت عباس.....

یکنفر با موهای بلند روی یقه ،برگه جلوپیرهن نظامی اش باز،پاشنه های کفش خوابیده،یک دستمال ابریشمی دور دستش، همینطو لخ میکشید و داد میزد  :داداش گردان یاسین کجاس......یک تویوتا وانت قراضه هم وسط محوطه روشن پارک بود....!

اول تعجب کردم،ولی بعد در اولین نگاه ازش خوشم اومد!

من از این تیپ آدما که معمولا رو راستند،اهل ادا اصول نیستن  خیلی خوشم میاد...

صدا زدم بفرمایید،گردان یاسین همین جاست،گفت:

سام علیکم داداش، منو از موتوری فرستادن! فهمیدم راننده جدیده !

گفتم :ماشینتونو بزنید جلو اون چادر،تا وسایل رو بار بزنن ،بااشاره چادر تدارکات رو نشونش دادم .......

یک قدم جلوتر نیامد،بمحض اینکه فهمید  وظیفش چیه  بدون مکث برگشت،تا ماشین رو جلو چادر بزنه...!

خوب شناختمش،در اجرای اولین دستور نمره 20گرفت!

برگشتم داخل چادر ،گفتم: آخ جون، یکی از اون نیروهایی که میخواستم ،خدا رسوند...حرف نداره،  تا آخر نگهش میدارم،وازموتوری منتقلش میکنم گردان خودمون...

اما ،یک نفر از اون  رزمنده های .............که صحبت مرا با او دید و شنید،گفت:

نه آقای دلبریان،این چه حرفیست میزنید،این نیرو به درد تخریب نمیخوره،تخریب جای اینطور آدما نیست...

گفتم :مگه شما چی ازش دیدی،....گفت :ندیدی چطوری صحبت میکرد،

سلامٌ علیکم را میگفت  سام علیکم،ع را از حلق ادا نکرد،موهاش رو ندیدی،چقدر بلند بود،پاشنه های کفشش خوابیده بود،اصلا  اون دستمال ابریشمی چیه دست یک رزمنده،  اون وقت شما ، این جور نیرویی رو میخوای بیاری توی تخریب! اگه با حضور او معنویت کم شد .چی؟ جواب خدا وشهدا رو میدی؟ استغفرا...

توی دلم به اوج حماقتش خندیدم،گفتم:پسرجان ،اینیی که گفتی  هیچ کدوم ملاک ارزشگذاری نیست

ملاک ارزش آدما ، عملکرد،نحوه اجرای دستور، امانتداری، وفای به عهدو... اینهاست

حالا من، این نیرو رو با مسئولیت خودم جذب میکنم،ببین چطوره! اگه، از خیلی ماها جلو نزد، ولی مطمئنم از تو یک نفر جلوتره ..!

2دستگاه موتور سیکلت 250ومقداری وسایل بار زدیم،من کنار راننده واون برادر(الهی قلبی محجوب)ومعنوی. کنار من،مواظب بود یه وقت  تنش به  این راننده نخوره و از بهشت بمونه.....

ما چی کشیدیم ،چی میکشیم،چی خواهیم کشید، از دست این آدمای........ !توخود حدیث مفصل بخوان از این چندتا نقطه

ازپادگان بیرون آمدیم طرف کرمانشاه......

با  ما باشید،شاهنامه پایانش خوش است....

از نظراتتون بهره مندمون کنید 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:36  توسط علیرضا دلبریان  | 

روایت 5 کنترل نگاه

بمناسبت سالروز شهادت صدیقه کبری سلام ا...علیها

محمود بیاری بچه ی سبزواراز فرمانده هان واحد تخریب لشکر21 امام رضا علیه سلام

او را عارف تخریب میگفتند،شجاع،مدیر و اهل فکر بود

قرارگاه تخریب نزدیک شهر اهواز،پشت کارخانه ی خانه سازی بود،بچه ها گاهی برای انجام امور شخصی ،تلفن زدن بخانه،خرید وسایل و....مرخصی به اهواز میرفتند. علی رغم اینکه اهواز در چند کیلومتری جبهه ها بود ودیوار به دیوارمیدان رزم و در معرض هر خطر(بمباران،توپ ،موشک) از سوی دشمن بود ومردمش جنگ را با تمام وجود لمس میکردند وشاهد صحنه های مظلومانه شهادت ها بودند،اما  باورکنید،در همون شرایط بعضی نسبت به حجابشان غافل بودند.

حرف بی اساسی که بعضی برای صدور مجوز گناه میگن:اون زمان همه خوب بودن،فرشته ملائکه توی خیابونا رژه میرفتند،گناه نبود وهمه پاک پاک بودن....!ولی الان....

البته این حرفارو به ما نمیگن که هم اون زمان رو دیدیم، هم این زمان رو...

محمود بیاری، در خصوص گناه چشم چرانی  به بچه ها میگفت: دارید میرید مرخصی توی شهر،مواظب چشماتون باشین،چشم دریچه ی  دله،ظرف دل رو کثیف نکنید،که گناه نکردن، آسانتر از توبه کردنه،چشم چرانی فکرتون رو آلوده میکنه ،میدونید:

 هرکس یک نگاه  با نیت گناه به نامحرم بیندازه،شش ماه شهادتش به تاخیر می افته !

من نمیدانم این معیار را محمود از کجا آورده بود،ولی بچه ها مراقب نگاهشان بودند،بعضی هم اگه کار مهمی توی شهر نداشتن از خیر مرخصی میگذشتن.

 همانها که از نگاه حرام گذشتند،شب عملیات توانستند،از معابر میدان مین بگذرند واز دل تاریکی به روشنایی ابدی برسند.

محمود یکی از آنهابود که در عملیات خیبر طعم شیرین ترکگناه را چشید وآسمانی شد.....

این مسیر نورانی منحصر به زمان  و مکان نیست وهمیشه در زندگی ما جریان داردوآنها که میخواهند به خدا برسند،باید از این معبر بسلامت بگذرند!

مردان وپسران عزیز با کنترل نگاه خود،(کسی نمیگوید چمهایتان را ببندید ، میگویندچشم چرانی نکنید نگاهت هم اگر ناخودآگاه افتاد  روی برگردانی!  مثل وقتیکه بوی بد به مشامت میخورد،بینی خود را میگیری،

اولین نفعش اینه که فکرت آرومه میشه، فکر و اندیشه ات مخدوش نمیشه ،کنترلش بدست خودته، آنها که کنترلی بر اعضاء خود ندارند،آدمهای ضعیفی هستند! پس برای قوی شدن تمرین لازم است. از همین امروز تمرین را شروع کن...

زنان ودختران محترمه،..میدانم خیلیتان نمیخواهید دیگران را ناراحت کنید،اما نمیدانم چقدر درک میکنید روحیه یک جوان را،اگر جوانی بخاطر دیدن نامحرم فکرش تحت تاثیر قرار بگیره وعواقبی بدنبال داشته باشه،!( افت تحصیلی،تنش با خانواده ودوستان،و.....)آیا شما به این امر راضی هستید؟ناراحت نمیشوید که در این امر دخیل بوده اید؟ قطعا وجدانتان ناراحت خواهد شد!.ضمن اینکه شما هرکدام خودتان در جامعه دختر و پسر جوان دارید!(شوهر جوان که جای خود،جرات نمیکنم اشاره کنم،ولی میتوانید بعضی مجلات را بخوانید ببینید چه خبر است.خدای ناکرده دامن زندگی ما را نگیرد، یا در گناه دیگران شریکمان کنند.

این  ملموس ترین و پایین ترین سطح معرفتی به موضوع حجاب است.من چون خودم آسمونی نیستم شما را هم به آسمون نبردم. چه کسی منکر اینهاست؟ اصلا آثار  اخروی وقیامتی پیش کش...

شهدا،  تا آخر تاریخ،  حجت را برهمه تمام کردند، راه فرار و بهانه ها را بستند....

وثابت کردند هر کس بخواهد میتواند،،،،،،،،

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:31  توسط علیرضا دلبریان  | 

روایت 4 فرهنگ گمشده

بیاد آن بانویی که هنوز هم در بین ما گم است،نه قبرش.   که فرهنگش،روش زندگیش،مرامش.    

درشب شهادت او،علی رغم خستگی ام، اما گفتم به شما دوستان عرض تسلیت، نه برای شهادتش، زیرا او به وقت شنیدن سخن پدر:که تو اول نفری خواهی بود که بمن می رسی،خوشحال میشود واینگونه شد.....                 

قبر او هم اگر گم است برای چیست؟

مگر خود نخواست که شبانه و بی خبربخاک رود!  ومگر نخواست که بی نشان باشد !

آیا چقدر امت اسلام پی به این رموز بردند!  و پیام این همه مظلومیت را تا کجاوچقدربگرفتند!

که آی مسلمانان از خواب بیدار شوید قبر دختر رسول خدا چرا گم است،چرا شبانه.....!چرا....!

اما افسوس که این دنیا چه به روز غافلان آورد!

وآن اقیانوس امت اسلام  که یک امپراتوری بزرگ بودند،هرکدام سوی خانه ی خود...

وعلی همچنان تنها.....نه او که فرزندان علی تنها.....ونه تنها، که همه شهید راه خدا..!

همه ی این تاریخ را که شنیده بودم،  دیدم..!

کربلا را،شهادت را،جراحت را،اسارت را،مظلومیت را،اهانت را !

ازهمه بدتر، آنهاکه رسول ص را میشناختند(خمینی را) زبعد رحلت او چه کردند با اسلامش( باانقلابش)

صدای فاطمه امروز بگوش میرسد که ای یاران پیامبر،چرا خفتید...! علی تنهاست!

به گرد علی فقط آنهایند که زدنیا چیزی طلب نکنند!

 شک دارید به این تاریخ؟

حال ببینید ما کجا هستیم!

 اما براستی کجای زندگی ما  شبیه زندگی زهراست!

به وجدان خود سری بزنیم!

آری ما که سینه چاک قبر گمشده ی زهراییم! ودر شهادت او سیاه میپوشیم! چقدر با سیره ی او آشنا ومأنوسیم !

امروز او زما چه میخواهد؟

اگر ما برای مشکلات دنیامان! دستمان بسوی عنایت اوست،چقدر درپی رضایت اوییم!

آیا براستی او زما راضیست!

بیاد همه شهدا و غواصان مظلوم که در راه فرهنگ فاطمی باذکر یا زهرا ع  غریق در اروند شدند!   تاما امروز در ساحل آرامش.......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:30  توسط علیرضا دلبریان  | 

روایت 3 ؛ بچه های جبهه

بچه های جبهه ، مثل دانش آموزانی که برای تحصیل علم وارد مدرسه میشن ، وارد جبهه شدن ، هرکدوم در رشته ای خاص و با استعدادهای متفاوت .

 اینجور نبود که همه اونا در یک سطح ، دریک رشته ، با‌یک نمره، اونم 20 قبول بشن .

هر کس به اندازه توانش‌، ایمانش، معرفتش و سطح نگرشش .... وارد جبهه شد.

روز اولی که وارد شدن ، ضعیف بودن ، اما میدان کار،عمل و ساخته شدن برای همه باز بود ،

اون دانش آموزای زرنگ،فعال،پر تلاش و مخلص ،

گوش به حرف استاد دادن ؛ اطاعت از ولایت ،

 درس خواندن ؛  تمرین کردن ،

 از راحت طلبی و تن پروری دوری کردن ؛  تحمل سختی ها، بی خوابی ها، جراحت ها و دوری خانواده ،

 جهشی و شبانه روزی خوندن ؛  حتی مرخصی نمی رفتن ،

توی تمام کلاس ها ؛  تمام عملیات ها ،

سر وقت ، میز جلو؛ خط شکن بودن ، سنگر دشمن رو فتح ، نمره قبولی و بیست گرفتن ، کارنامه هاشون صادر و فارغ التحصیل شدن (شهیدان).

یه عده نمره های بیست توی برگه های امتحانی اونا ثبت ، اما کارنامه هاشون صادر نشد.

یه عده هم توی بعضی درس ها نمره قبولی نگرفتن  تجدید شدن . اینا سر همه کلاس ها حاضر نشدن(تو همه عملیات ها نبودن) ، شبای عملیات جا زدن ، حواسشون بیشتر به سنگر امن ، کمپوت سرد و خودروی کولردار..... بود. اینا باید تلاش کنن و توی اون درس ها نمره قبولی بگیرن    " یه  مهر تجدیدی روی کارنامه هاشون دارن "

یک عده هم .... مردود شدن....!!!! اونایی که ثبت نام کردن ، مدرسه اومدن (جبهه) ولی در مدرسه فقط از میدون بازی ، بوفه و همیشه در صحن حیاط بازی می کردن. یه عملیات هم شرکت نکردن ! یه ساعت پشت خاکریز نگهبانی ندادن ! نهایت خط مقدمشون اهواز بود...! نه جزیره مجنون ، جاده  خندق و آبراه های هور ....! این عده باید مخارج مدرسه  رو هم  بدن و از نو ثبت نام کنن ، تا چه خواهد شد....!!!؟؟

حالا بچه های جبهه رو شناختین ...

شما همون جور که  باید مثل وسایلی که بهش سر و کار دارن  بشناسن ، حتماً بچه های جبهه رو هم  باید بشناسن

یک وقته  مارک اجناس  گولتا  نزنه....! و جنس قلابی رو به جای اصلی .....

به تفکیک هر گروه ، حال و روز اونا رو   براتون  خواهم گفت.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:30  توسط علیرضا دلبریان  | 

روایت 2 ؛ توجه همه بازدیدکنندگان به پاسخ هایم

با سلام و احترام

به اطلاع می رسونم شما میتونید با خوندن جواب هایی که به  بازدیدکنندها میدم ، پاسخ خیلی از ابهامات خودتون رو گرفته و اطلاعات خوبی در زمینه های مختلف کسب کنید.

 جواب های  من قرص مسکن نیست ، فقط برای یه مریض خاص ،  دوای شفابخشه برای سرطان های صعب العلاج.

ببخشین ، دوا و مریض مثال بود ،  دکتر هم شهیدانند ، (به کسی نگید ، من خودم  یکی ازاون مریضای سرطانی بودم که دکترم جلیل محدثی درمانم کرده ، البته گاهی ناپرهیزی میکنم.

پس جوابا رو سعی کنید ، بخونید.

ضمناً ؛ من با  جلسات،نشستها ومعاشرتهایی که یکطرفه باشه و فقط من متکلم  باشم، حال نمیکنم،

بدتر از اون اینکه ،‌همه در جواب حرفهام بدون فکر ، کله مبارک رو تکان دهند، منظورم اینه که من به خاطر شماها این روایت گری و این دکون و دستگاه رو راه انداختم ، انتظار دارم اگه نظری دارین حتماً بدین.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:29  توسط علیرضا دلبریان  | 

روایت 1 ؛ درد دل

سلام علیکم،بگذارید همین اول کار،یکی ازصدها درد دلم رابشمابگم،حداقل انتظارم اینه که شماها خوب توجه کرده،و به دیگران انتقال دهید !یکی ازاشکالات درمعرفی تاریخ جنگ وزندگی شهیدان که نقش آفرینان اصلی این میدان عمل بودند،اینه که بعضی طوری بیا ن میکنند که انگار،شهدا  انسانهای دست نیافتنی بودند،یاآدم با خودش میگه،نکنه اینا،فقط برای شهادت خلق شده بودند! کاری که دشمنا ودوستای نادون با تاریخ اسلام و سیره ی ائمه علیه سلام هم کردند! من،خودم ۷۰،۶۰تا رفیق شهید داشتم،ازنیروی عادی تا فرمانده لشکر،بخدا،همون غذاییکه ما میخوردیم اوناهم میخوردن،باور کنید در هوای سرد سرماودرهوای گرم گرمشا،میشد،آخه مابایدچه جوری، با چه زبونی به بعضیها بفهمانم !که شهدا،قراره الگوبرای زمینی ها باشن،نه برای ملائکه ی آسمون،چنان ازشهدا میگن که انگارازآسمون به زمین آمدند،،شهدا از زمین به آسمون رفتند. جوانانی که رفتندوبه آن درجه رسیدند، تمرین کردند،تلاش کردند از رفاه طلبی، از لذات حرام ،ازچرب و شیرینها، برای خدا گذشتند،مگه جوان امروز نمیتوانداین راه رو بره! شهادت،برای همه هست اگر......                                                                             اصلانمشه ماازاینا خواهش کنیم که... شماها نمیخواد از شهدا حرف بزنید!  جان هر که دوست درن ول کنن! چون مرن ابروشو درست کنید چشمش رو هم کور میکنید !

حضرت علی وائمه علیه سلام،امام خمینی،شهید مطهری،بهشتی و.... .دائم با این خط فکری احمقانه در مبارزه بودند! یکی از بصیرتهایی که رهبرعزیزتاکید دارند همین آگاهی و روشنگری در سیره شهیدان است،لذا وظیفه دارم از این تاریخ سرفرازو درسهای نایاب دفاع کرده،از بدعتها برهانم....

ببخشید،روضه هایم را گوش دهید،آماده که شدید وارد روایتگری میشوم .......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:29  توسط علیرضا دلبریان  | 

اغاز روایت هایم.... ؛ انگیزه و نیت

به نام بهترین ،محبوب ترین و محرمترین دوست

بادرود به ارواح مطهر و نورانی شهدای مظلوم اسلام بالاخص شهدای هشت سال دفاع جانانه و بی نظیر در طول تاریخ بشریت علی الخصوص غواصان و تخریبچیان پیشتاز!

خدمت تمام خوانندگان محترم در هر سن و سالی با هر اعتقاداتی با هر گرایشی در هر مقطع علمی و با هر تخصص سلام عرض میکنم. مطالبی که میخوانید و خواهید خواند بازی با الفاظ و کلمات نیست حرفهای دل و تجربیاتی است که در سایه ی مشاهدات عینی و اتفاقاتی که در طول عمر و خدمات ناچیزم از اول انقلاب خصوص زمان جنگ با تمام وجود لمس کرده ام از روی دلسوزی و محبت فقط با هدف روشنگری و انتقال تاریخ و جلوگیری از انحراف و ابهام در تاریخ سرفراز هشت سال مقاومت و ایستادگی بیان میشود.

متاسفانه ما هنوز نتوانسته ایم با همه ی کارهایی که شده تاریخ جنگ خود را که در قالب یک دفاع مقدس اتفاق افتاده و در حقیقت یک زندگی زیبا مملو از درس ها و تجربیات گرانبها بوده ، به تصویر بکشیم ما در انتقال این درس ها که در سایه ی فداکاری ها ، رزم ها ، تحمل سختی ها ،جراحت ها ،شهادت ها ،اسارت ها و خسارت ها بدست امده ، خیلی ضعیف عمل کرده ایم (به هر دلیل که من به دنبال ان نیستم).

بر حسب تکلیف و ادای دین به یاران شهیدم لب به سخن گشوده و قلم به دست گرفتم و ایمان دارم هر چه بر زبان جاری میشود به مدد همان بندگانی است که با اراده و عمل خالصانه از خاک به افلاک رفتند و مرا تا لحظه ی وصال (اگر لایق شوم) در حسرت گذاشتند.

 دعا کنید به یاران برسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:28  توسط علیرضا دلبریان  |